چطور وقت می کنی ... ؟
چطور وقت می کنی وبلاگت را آپ کنی؟ چطور وقت می کنی بافتنی ببافی؟ چطور وقت می کنی به خودت برسی؟ چطور وقت می کنی آشپزی کنی؟ چطور وقت می کنی به خونه و کارهاش رسیدگی کنی؟ چطور وقت می کنی .... همیشه همه از این سوالها می پرسن شاید خدایی که این روزها را برای من رقم زده داشته من را براش آماده می کرده. من قبلا خیلی پر فعالیت بودم . شاغل بودم و کارهای خونه هم که همیشه هست و غیر از اینها بافتنی هم می بافتم و گل چینی(البته بیشتر قبل از خونه دار شدنم در کنار کار و تحصیل گل می ساختم). این مطلب را برای این نوشتم که عکس کلاهها را توی پست قبل گذاشتم و می دونستم خیلی از این نظرها این باشه که کی وقت کردی ببافی؟ من اونقدر پ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
3:23
ژس عکس گرفتن
وقتی حوصلتون سر رفته بود گفتم صبر کنین دوربین بیارم عکس بگیریم شما هم اینطوری خواستین عکس بگیرین . اما خوب مامان بی تجربه و بچه شیطون این میشه عکساتون. اگه دقت کنین اینا مبلها هستن که پشتشون به ما هست که دست به بخاری نزنین . چون فوق العاده لجباز و کنجکاو هستین و اون پشتی هم که ایستاده گذاشتیم برای پر کردم گپ کنار مبل هست که یه بار هم به کمک همون از مبلها بالا رفته بودین البته اون موقع افقی بود. ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
3:05
دَدَ
الهی فداتون بشم که هوس دَدَ کردین . همیشه همینجوری دلم را آتیش می زنین. کاهاتون را پیدا می کنین و سر می کنین . میرین دم در و می گین دَدَ. فداتون شم می تونم دوتایی ببرمتون اما سه تا دست که ندارم عزیزای مامان. اون کامواها که وسیله بازی بچه های من بود شد این کلاه های مامان باف. ببخشید که عکسا تار و کم کیفیت هست آخه قرار که نداشتین. ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
3:00
بدو بدو
امروز مامانم خونمون بود و من دندانپزشکی رفتم . البته قبلش شما را بردم حمام و به خیال خودم خسته شدین و دو ساعتی بخوابین . چون مامانم که آمد شما می خواستین بخوابین که دیگه یادتون رفت و کلی باهم بازی کردین . مامانم وقتی با بچه ها بازی می کنن خودشون هم همسن بچه ها می شن و خونه پر شور و هیجان میشه . یادم میاد که با منم بازی می کردن و من چقدر بازی با مامانم را دوست داشتم. وقتی خوابیدین یه لقمه غذایی و راهی شدم و دیر هم رسیدم. و اینبار از همیشه بیشتر طول کشید و من بد شانسی آوردم که مریض بعدی آمد و شما شانس چون دکتر هنوز با دندونم کار داشت و می گفتن اگه مریض بعدی نیاد کار را ادامه میدم ولی واقعا فکم خسته شده بود و خودم هم خوابم میامد . ح...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
2:48
لباس پوشیدن
خیلی دوست دارم هر چه سریعتر خودتون لباس پوشیدن را یاد بگیرین. الآن که زمستونه یک ساعت طول می کشه که دست و صورتتون را بشورم پوشک عوض کنم و لباس بپوشونم. دو روزه دارین تمرین می کنین . البته ارشیا رغبتی نشون نمی ده. اما اردلان و ارسلان دارم سعی می کنن شلوار و شورت و هر چیزی که مربوط به پا هست دربیارن و بپوشن . دو روز پیش من یکمی بیشتر توی آشپزخونه بودم و ارشیا و اردلان لجبازی می کردن ظاهرا ناراحت بودن . لجبازی می کردن و شلوارشون را در میاوردن و پوشکشون هم باز می کردن . منم مجبور شدم که شورت هم بپوشونم و ماجرا از اینجا شروع شد . بچه ها همه کشوهای کمدشون را خالی کردن و یک شلوارک راه راه پیدا کردن . یه مدت ارسلان و یه مدت اردلان باهاش درگ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
2:36
گردش کوتاه
دو روز پیش اردلان خواب بود و شما دو تا جوجه نمی تونستین نبودنش در بازیهاتون را تحمل کنین. خلاصه من هم نمی تونستم بد خواب شدن داداش را تحمل کنم و شما هم از کنترل خارج شده بودین. منم تنها راهی که به نظرم رسید گردش بود. سریع لباسهاتون را پوشوندم و داشتم خودم حاظر می شدم که اردلان بلند شد نشست موندم چی کار کنم از طرفی شما که حاضر شده بودین محال بود راضی بشین بیرون نرین از طرف اردلان اگه شروع کنه به گریه و جیغ دیگه ساکت نمی شد . خدا رحم کردم و تونستم سریع بخوابونمش و زود حاضر شدم با هم رفتیم پایین دیدم هوا سرده خیابان ها هم خلوت منم فقط تا دوتا میلان بالاتر بردمتون و برگشتم هم هوایی عوض کردین هم کمی دویدین و هم اینکه اردلان خوابید. جالب ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
2:14







