گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

برادرهای مهربان

دیروز صبح اردلان و ارسلان با گریه آمدن پیش من . منم سیرشون کردم و خوابوندم چون خودم هم خوابم میامد و خیلی درد داشتم و حال ندار بودم.حدود دو ساعت بعد با صدای گریه ارشیا که از تنهایی بود بیدار شدم و ارشیا هم آمد و خودش را انداخت بغلم و اردلان بیدار بود و مشغول بازی. اصل مطلب : اردلان اونقدر روی ارشیا غلت زد و خندید و سمتش رفت که ارشیا خندید و خوشحال شد و دو سه متری از من دور شد و اون پشتها تلفن سوختمون که حالا اسباب بازیشون هست پیدا کرد برداشت و دوید آمد پهلوی من به من تکیه داد و بازی می کرد که اردلان همونجایی که آخرین غلت را زده بود مانده بود و نق می زد منم معمولا به نق زدنهایی که دلیلش را می دونم توجه نمی کنم که دیدم ارشیا از بغلم...
14 اسفند 1393
1528 10 13 ادامه مطلب

اختراع

ارسلان اختراع می کنه. شب می خواستم سریال نگاه کنم که هر بار تلویزیون را روشن کردم شما خاموش کردی. آخرین بار که خاموش کردی خم خم و با صورت خندون و شیطون و دستهای جلو گرفته با انگشتانی که تحریک می کرد که بترسم می گفتی همممه همممه هممممه.  توقع داشتی من بترسم و تو بترسونی که گاز می گیری. بماند که با سماجتهایی که داشتی من و داداشی ها را بی نصیب نگذاشتی . ولی برام جالب بود که تلویزیون را خاموش کردی و با من بازی کردی . الهی فدات بشم که توجه را گدایی نمی کنی بلکه هدیه می گیری. این روزها خیلی می بینم که با حالت مسخره و خنده دار خم خم به سمت من میاین و ادا اطوار درمیارین که ما را شاد می کنین . الهی خدا شادی را از دل ما نگیره...
14 اسفند 1393

ارسلانم

تو گل مامانی عشق مامان عسل مامانی . الهی من فدات شم که همه عاشقت می شن. عاشق خنده های شیرینت و صبوریت. از شیطنتات فقط من خبر دارم اما  از صبوریت همین بس که دوتا نیش و سه تا کرسی همزمان درمیاری و لثت سوراخ سوراخ شده اما اصلا ناراحتی نمی کنی. پسر با سیاستی هم هستی . برخلاف مامانت. وقتی که می زنی گاز می گیری یا مو میکشی هنوز اخم نکردیم می بینیم که می بوسیمون و می خندی . دیگه خندمون می گیره دلمون نمیاد تنبیهت کنیم. و البته خیلی هم روی من حساسی و وابسته . یادم هست که یه بار دراز کشیده بودم مچ دستم روی دست بابا که دراز کشیده بود افتاده بود و اصلا حواسم نبود . آمدی و دستم را برداشتی و بغل کردی منم که شیطنتم گل کرده بود مچ دست دی...
14 اسفند 1393

18 ماهگی

مژده  مژده  مژده  کسانی که کودک زیر 18 ماه دارن روزهای خوش در راهن عزیزان صبور باشین بچه 18 ماهه خیلی خیلی خیلی  شیرینه خم خم میان جلو و ادا اطوار در میاره تا بخندوننت بوسه بارون می کنه مخصوصا اگه سه تا باشن نمیگذاره ناراحت بمونی نمیگذار ه  تنها بمونی مواظبت هست وقتی سرحالی به کار خودشون که شیطنت باشه می رسن وقتی بگی نه می فهمه و بهانه دد نمی گیر ه  مخصوصا اگه مثل ارشیا جدی باشه ساکت هم می شه تا دلت را بسوزونن معنی 99% حرفات را می فهمه اگه باباشون بگه فلان چیز را از دستش بگیر از شما ناراحت نمی شه بلکه با اخم به بابا نگاه می کنن بل...
11 اسفند 1393

سه قلو یعنی

سه قلو یعنی : یعنی بعد از کلی گشتن دنبال لباس فروشنده بگه سه تا یه سایز ندارم یا یه رنگ ندارم یا سه رنگ ندارم یا ... وقتی یکی را بغل می کنی و می بوسی چهارتا چشم منتظر میاپاین. وقتی یکی میدوه بغلت دوتای دیگه هم متوجه می شن و میان. وقتی یکی بهانه می گیره دوتای دیگه درک دارن که نمی تونن بهانه بگیرن چون کسی نیست که بهشون برسه. وقتی یکی گریه می کنه به جز مامانش کس دیگه هست که دلداریش بده و بغلش کنه و ببوستش. وقتی یکی به در و دیوار می خوره و بهش توجه می کنی دوتای دیگه برای جلب توجه خودزنی می کنن. وقتی یکی طلب شیر می کنه هرسه شیر می خوان و گرسنه هستن. وقتی به یکی غذا میدی دو تا دیگه گرسنه هستن اما سرشون را گرم می کنن و به رو ...
11 اسفند 1393

این روزها

چند روزی گذشت تا حساسیت بچه ها به دوری از من کم شد و از بین رفت. اینجا رفت آمد بیشتره بچه ها کمتر اذیت می کنن. چند بار دخترخاله دانشجوم آمده ، مادر بزرگم هست . مامان بابا چند بار در روز ازمون سر می زنن یا میریم بالا و با شیطنت بچه ها فراری می شیم میایم پایین. بچه ها کلاه سرشون می کنن می رن روی پله ها می شینن در ورودی را که کمی شیشه داره نگاه می کنن تا رفت آمد مردم را دنبال کنن.براشون تازگی داره. کت کلاه تنشون می کنن برن طبقه بالا. هواکش آشپزخونه ها یکی هست صدای گریشون که میره بالا مامانم صداشون می کنه بچه ها به جای جواب دادن می رن پشت در وامیستن برن بالا. به مامانم که می رسن می گن همممه بعد هم بوس پرتاپ می کنن که خوارکی بگیرن...
3 اسفند 1393

مادر که باشی...

مادر که باشی ؛  دونه دونه قطره های سرمت را می شماری تا زودتر به بچه ها برسی.   مادر که باشی ؛  حالت بد نمی تونی از جات بلند شی اما به عشق بچه ی واکسن زده از جا می پری و باهاش بازی می کنی. مادر که باشی ؛  می دونی گریه می کنه و ناراحت می شه اما می بریش که واکسن بزنه ، ناراحت می شی اما دلسوزانه آرامش می کنی. مادر که باشی ؛  محکم می شی . قوی می شی تا خوب تکیه گاهی باشی . مادر که باشی ؛  همه سختی ها را به جون می خری سه چهار روزه هم اسباب کشی می کنی و وسایلت را هم می چینی تا دوباره با بچه هات کنار هم باشی. مادر که باشی ؛  هرقدر هم خسته باشی و عصبانی می تونی بخندی و بازی کنی. مادر که ب...
3 اسفند 1393