برادرهای مهربان
دیروز صبح اردلان و ارسلان با گریه آمدن پیش من . منم سیرشون کردم و خوابوندم چون خودم هم خوابم میامد و خیلی درد داشتم و حال ندار بودم.حدود دو ساعت بعد با صدای گریه ارشیا که از تنهایی بود بیدار شدم و ارشیا هم آمد و خودش را انداخت بغلم و اردلان بیدار بود و مشغول بازی. اصل مطلب : اردلان اونقدر روی ارشیا غلت زد و خندید و سمتش رفت که ارشیا خندید و خوشحال شد و دو سه متری از من دور شد و اون پشتها تلفن سوختمون که حالا اسباب بازیشون هست پیدا کرد برداشت و دوید آمد پهلوی من به من تکیه داد و بازی می کرد که اردلان همونجایی که آخرین غلت را زده بود مانده بود و نق می زد منم معمولا به نق زدنهایی که دلیلش را می دونم توجه نمی کنم که دیدم ارشیا از بغلم...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
2:25




