گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

پیشرفت پروژه

علارقم وقفه ای که پیش آمد بچم خیلی پیشرفت کرده. من جمعه و شنبه به خاطر کار اداری خونه مامانم بودم و اونجا نمی شد ارسلان را باز بگذارم. روز یکشنبه هم که قرار بود ارشیا را ببریم خونه مامانه ؛  مامانه کمر درد بودن و موکول شد به چهارشنبه منم توی این روزها بی خیال شده بودم چون واقعا حریف سه تا بچه نمی شم . دیروز ارسلان جیش داشت پوشک هم بود و منم توی آشپزخونه بودم اما به مدت واقعا کوتاه. آمدم بیرون ؛ چشمتون روز بد نبینه. ارسلان توی پوشکش اذیت بود ، درش آورده بود و جیش کوچیک و بزرگ و ... خوشبختانه اردلان هنوز ندیده بود خودش هم دست نزده بود . خواستم دعواش کنم ترسیدم لج کنه سریع گذاشتمش روی قصری و بهش داشتم با روی خوش و مهربونی...
18 دی 1393

همکاری

داشتم بافتنی می بافتم و بچه ها هم با کاموای من سر گرم بودن. دیدم دیگه کاموا به آزادی نمیاد توی دستم دیدم اردلان همه کاموا را باز کرده و خودش را بهش پیچیده. هرچی صداش کردم نیامد؛ منم می ترسیدم میل را بزارم زمین بچه ها بردارن یا با خودم ببرم بره یه وقتی توی چشمشون .  خلاصه بدون اینکه به کسی نگاه کنم گفتم دست اردلان را بگیر کمک کن بیادش. دیدم ارشیا و ارسلان هر کدوم یه دست اردلان را دو دستی دارن می کشن اردلان هم  می خنده و فکر می کنه بازیه. منم نتونستم جلوی خندم را بگیرم که بچه ها دستاش را رها کردن و همه باهم  خوشحال شدم که باعث ناراحتی اردلان نشدیم . البته بچم جنبش خیلی بالایه. ...
18 دی 1393

کشف بازی

خیلی دوست دارم با بچه ها بازی هایی انجام بدم که هم جذاب باشن و هم یکی از قوای بچه ها را تحریک کنه. مثلا تازگی به بچه ها شکلات کاکائو می دهم قبلا به هیچ عنوان حاضر به دادن هیچ نوع شکلاتی نبودم حتی شکر هم استفاده نمی کردم و بیشتر براشون از عسل استفاده می کردم. اما از وقتی پروژه شروع شده برای تشویق شکلات می دهم اما چه شکلاتی ؟ باورتون میشه ؟ شکلات چیپسی اونم خیلی ریزش.  مامان مردم آزاری نیستم . هدف داره : 1. سرشون گرم میشه  2.انگشتاشون مهارت پیدا می کنه   3.شکلات کمی می خورن دیدین عروسکای آویزی یه چسبکی سرشون داره ؟ من از اونها استفاده کردم و به دیوار می چسبوندم و بچه ها می کندن. کم کم یاد گرفتن خودشون بچسبونن اما ارشیا...
18 دی 1393

خداحافظی ارسلان

جمعه خونه مامانم بودیم . موقع رفتم خیلی طول می کشه که حاضرتون کنیم . توی خونه اتاق بابایی هم با وجود اینکه همیشه درش را می بندیم بازم از دست شما در امان نمونده و اینبار چک و پولهاش را ریخته بودین وسط. ارسلان کلا کسی را جز من و باباش و داداشهاش بوس نمی کنه حتی بوس هم نمی فرسته ولی ارشیا خیلی بوس می کنه و اردلان گاهی. موقع رفتن دید ما طولش می دیم . داشتم وسایلتون را جمع می کردم که تمومی هم نداشت . دیدیم ارسلان رفت در اتاق بابایی را بست و بدو بدو بابایی را بوس کرد و رفت سمت در خروجی و بای بای کرد. آخه ما همیشه در را می بندیم ولی همیشه بچه ها سعی دارن مانعش بشن. بابام همیشه موقع خداحافظی بچه ها را می بوسه. و همیشه از همون در بی...
15 دی 1393

دوستون دارم

یادم میاد از وسواسهایی که داشتم .   حالم خوب نبود نمی تونستم از جا بلند شم . فقط چند روز بود که متولد شده بودین . با اسرار می گفتم شیشه شیر و سر شیشه اش قبل از استفاده باید هر بار  آب جوش بگردونین. یه بار بابا گفت از آب شیر که در حد جوش بود استفاده کرده منم با نگرانی گفتم فقط آب جوش .  یادم هست اسهال شده بودین و سوخته بودین . دو ماه داشتین . منم دست تنها . مدام هم باید پوشک عوض می کردم و چرب می کردم دیدم فایده نداره یه عالمه پارچه نخی که کنار داشتم آوردم و تیکه تیکه کردم که زیرتون می گذاشتم و باز گذاشته بودمتون که سوختگیتون بهتر بشه . مامانه آمدن خونمون کمک . از پارچه های کهنه ای که تازه خریده بودیم استفاده می کردن می گف...
15 دی 1393