یک شب پر ماجرا
5شنبه شب : ساعت 9 تا 10 هر جور بود بچه ها را خوابوندم . به این صورت که تکی بردمشون توی آشپزخونه که از همه جا تاریک تره اونقدر تکون دادم و لالایی خوندم که خوابیدن. اما اردلان همون اول ساعتای 9 که شیر می خوردن روی پا و با شیر خوردن خوابید. همه که خوابیدن اردلان بیدار شد و منم هر کار کردم نخوابید. ادای خواب درآوردم خودم خوابم برد و بد خواب شدم و اردلان نخوابید تا ساعت 12 . همه که خوابیدن من بی خواب شدم در صورتی که شب گذشتش همه 2 خوابیده بودم تا 7 صبح که بی خواب شده بودم روز هم نخوابیده بودم. ساعت 2 یا 2.5 بود که ارشیا بیدار شد و مثل شب گذشته همش گریه می کرد شیر هم نمی خورد توی بغل هم نمی موند . منم بردمش توی نشیمن و چرا غ را روشن کردم ...
نویسنده :
مرضیه(مامان 3جوجه طلایی)
14:58








