احساسات دوقلوی سه قلوهای من
ارشیا در هوشیاری تمام ناگهان می خوابه انگار که یک ساعت هست که خوابه

اردلان در اوج جیغ و گریه وقتی قلقلکش بدم قهقه میزنه
ار
ارسلان و نهایت مظلومیت شیطنت می کنه 

باورتون میشه؟
توی دمانگاه ارشیا بغل بابایی بود و قبلش کلی تقلا کرده بود تا بابایی بزارش زمین که ناموفق بود و داشت اطراف را نگاه می کرد که بابایی یک بوسش کرد و در همون حین ارشا هم سرش را گذاشت روی شونه بابایی و خوابید...
بابایی
و این برای ما خیلی عادی بود...
اینجا ارشیا منتظر بود داداشهایش از خواب بیدار شن یا من در را باز کنم بره بیدارشون کنه که انتظار طولانی شد...

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




احساسات دوقلوی سه قلوهای من 




