ظلمی از نوع مادرانه

اردلان جون از نوزادیتون مامانه همیشه اسرار داشتن که شما را ببرن بزرگ کنند که کمکی به من بشه ولی من خیلی روی بچه هام وسواس بودم و خیلی هم دوستون داشتم و طاقت دوریتون را نداشتم اما خوب خیلی هم ضعیف شده بودم چند بار شب ساکت را بسته بودم که یکمی به همتون رسیدگی بیشتری بشه اما صبح ندادم بابا برنت بابا هم اسراری نداشتن اخلاق من را می دونستن . بی اندازه دوستون دارم و توی لبخت شما غرق شدم تا حدی که یکبار که حالم خیلی بد بود و نمی ذاشتم ببرنت که من با دوتا بچه بتونم بیشتر استراحت کنم عمه جون برایم ناراحت شدن و گفتن می گی بمیرم اما بچه هام را خودم بزرگ کنم اون موقع در جواب خندیدم اما با همه وجود همین را می خوام نمی دونم چرا ؟ تا اینکه یادم نیست چی شد فکر کنم حالم خوب نبود که دل را به دریا زدم گفتم برای هر چهارتاییمون شاید بهتر باشه...
شب ساکت را بستم و صبح خودت بیدار شدی و لباس پوشوندمت و کلی بغلت کردم و بوسیدمت و حاظرت کردم بردم طبقه پایین جلوی در تحویل بابا دادم کلی سفارشت را هم کردم کلی هم خوشحال شدم که خودت با خوش اخلاقی بیدار شدی تا ببینی و از در خونه بیرون می ری و وارد خونه دیگه می شی تا وقتی بیدار شدی نترسی. آخه شما فقط وقتی من باشم یا توی اتاق خودتون بیدار بشین گریه نمی کنین.
خلاصه کرم سیب هم درست کردم مامانه گفتن همه چیزی که می خوای بخوری هم یادداشت کن . خلاصه سعی کردم چیزی کم نباشه چون مامانه هم تنهان نمی تونستن برن خرید که با شما.
شاید تا شب 10 بار با مامانه و شما صحبت کردم بازم دوبار از دلتنگی گریه کردم طاقتم نیامد با ارشیا و ارسلان و کالسکه رفتم پارک نزدیک خونه شما اون موقع فکر کنم زیر شش ماه داشتین که داداشی ها تو کالسکه دوام آوردن.
خلاصه هر جور بود به سختی گذشت و فرداش که جمعه بود با بابا و داداشها اومدیم پیشت باهم قهر کرده بودی حتی با اونکه شیر خوردی تا دو سه ساعت توی رویم هم نگاه نکردی چه برسه به خنده بدجوری دلم شکسته بود و غصه خوردم . ببخشید عزیزم فکر کردم شاید اینطوری بهتر باشه که البته نبود.




ظلمی از نوع مادرانه 

