گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

دلم گرفته

.: ارشیا اردلان ارسلان تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 12 روز سن دارد  :. خیلی دلم گرفته . دیروز وقتی بچه ها خوابشون میامد و هر کدوم یه بالشت و پتو آورده بودن که روی پا بخوابن دیگه نتونستم جلوی بارون این دلی که هوای ابری داره را بگیرم همینطور که اشکام می ریخت می گفتم گلم عزیزم اذیت نکن تو بغلم بخواب به یکی می گفتم کنارم بخواب یکی هم روی پا دوباره دلم آتیش گرفت که دیدم بهانه هاشون تبدیل شد به سکوت و مظلومیت. می دونم نمی خواستم از تلخی ها بگم اما دلم فقط برای بچه ها می سوزه . به اندازه سه نفر باهاشون بازی می کنم و بهشون رسیدگی می کنم اما وقتی فقط آغوش مادر می خوان فقط می خوان روی پای من بخوابن فقط من را برای خودشون می خوان دوست ندا...
6 بهمن 1393

بازی

دوباره حلقه هاتون را دادم اما حلقه ها را توی دست و پاتون می کنین و همینطور مشغول کارهای دیگتون می شین و ساعتی این حلقه روی مچ یا رون پا یا مچ دست قرار می دین و باهاش احساس راحتی و آرامش حتی دارین و اگه بخواین از دست و پای هم در بیارین خیلی هم ناراحت می شین و باید یه حلقه پیدا کنم بهتون بدم که دعوا نکنین. مخروطش هم شده چماقتون یا هم دیگه را می زنین یا از سطح گردی که بهش چسبیده جدا می کنین و وقتی نمی تونین دوباره درستش کنین نق می زنین که دوباره وصلش کنم و این روال چند بار ادامه داره . یا اینکه با مخروط می زنین به آیفون که گوشیش بیافته باهاش بازی کنین . پسرای باهوش منین دیگه.  آخه من سه ماه اول بارداریم که شاغل بودم کار فکریم خیلی زیاد بود...
5 بهمن 1393

محبت ارسلان

.: ارشیا اردلان ارسلان تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 9 روز سن دارد :. ارسلان روی صندلی ایستاده بود ارشیا و اردلان را گذاشتم که یه عکس بگیرم تا ارشیا را گذاشتم ارسلان بغلش کرد و محبت دو برادر گل کرد. فدای مهربونیاتون بشم عزیزم. ...
5 بهمن 1393

شلوارک معروف

نمی دونم چرا بچه ها از این شلوارک اینقدر خوششون اومده بود اما همه اسرار داشتن که حتما بپوشن بعد از کلی تقلا که یه پاشون را می کردن هر کار می کردن دیگه نمی تونستن پای دیگشون را توی شلوارک بکنن و با جیغ و نق نق میامدن از من کمک می گرفتن. من این شلوارک را گذاشته بودم به عنوان دستمال استفاده کنم شد اسباب بازی بچه ها که هر کدوم نیم ساعت هم باهاش مشغول بودن. ارشیا در حال بازی مورد علاقه (جارو کشیدن) ...
5 بهمن 1393

ارشیا

ارشیای من دوباره خودت شدی . همون ارشیای مهربون  خیلی بغلم میای و با خنده دلت می خواد باهات بازی کنم وقتی داداشیها روی زمین دراز کشیدن و غلغلکشون میدم شما هم میای پیششون دراز می کشی که هر سه تاییتون را غلغلک بدم بخندیم. خیلی بغلم میای و اداهای با مزه و خنده داری در میاری و باعث خنده ما سه تا می شی. قدت بلندتر شده گلم. دیگه درهارا باز می کنی . بوسیدن را هم در هوا انجام می دی اما هنوز نمی تونی روی صورت درست بوس کنی. رقصیدنت هم پیشرفت جالبی داشته تو که قبلا دستت را بالای سرت می گرفتی و دور خودت می چرخیدی یا خیلی کوتاه بالا پایین می رفتی حالا دستات را هم از مچ حالت رقص می چرخونی و بشکن هم که قبلا هم می زدی ولی خیلی با نمک شدی گلم. فدا...
5 بهمن 1393

چطور وقت می کنی ... ؟

چطور وقت می کنی وبلاگت را آپ کنی؟ چطور وقت می کنی بافتنی ببافی؟ چطور وقت می کنی به خودت برسی؟ چطور وقت می کنی آشپزی کنی؟ چطور وقت می کنی به خونه و کارهاش رسیدگی کنی؟ چطور وقت می کنی .... همیشه همه از این سوالها می پرسن شاید خدایی که این روزها را برای من رقم زده داشته من را براش آماده می کرده. من قبلا خیلی پر فعالیت بودم . شاغل بودم و کارهای خونه هم که همیشه هست و غیر از اینها بافتنی هم می بافتم و گل چینی(البته بیشتر قبل از خونه دار شدنم در کنار کار و تحصیل گل می ساختم). این مطلب را برای این نوشتم که عکس کلاهها را توی پست قبل گذاشتم و می دونستم خیلی از این نظرها این باشه که کی وقت کردی ببافی؟ من اونقدر پ...
2 بهمن 1393

ژس عکس گرفتن

وقتی حوصلتون سر رفته بود گفتم صبر کنین دوربین بیارم عکس بگیریم شما هم اینطوری خواستین عکس بگیرین . اما خوب مامان بی تجربه و بچه شیطون این میشه عکساتون. اگه دقت کنین اینا مبلها هستن که پشتشون به ما هست که دست به بخاری نزنین . چون فوق العاده لجباز و کنجکاو هستین و اون پشتی هم که ایستاده گذاشتیم برای پر کردم گپ کنار مبل هست که یه بار هم به کمک همون از مبلها بالا رفته بودین البته اون موقع افقی بود.   ...
2 بهمن 1393

دَدَ

الهی فداتون بشم که هوس دَدَ کردین .  همیشه همینجوری دلم را آتیش می زنین. کاهاتون را پیدا می کنین و سر می کنین . میرین دم در و می گین دَدَ. فداتون شم می تونم دوتایی ببرمتون اما سه تا دست که ندارم عزیزای مامان. اون کامواها که وسیله بازی بچه های من بود شد این کلاه های مامان باف. ببخشید که عکسا تار و کم کیفیت هست آخه قرار که نداشتین. ...
2 بهمن 1393

بدو بدو

امروز مامانم خونمون بود و من دندانپزشکی رفتم . البته قبلش شما را بردم حمام و به خیال خودم خسته شدین و دو ساعتی بخوابین . چون مامانم که آمد شما می خواستین بخوابین که دیگه یادتون رفت و کلی باهم بازی کردین . مامانم وقتی با بچه ها بازی می کنن خودشون هم همسن بچه ها می شن و خونه پر شور و هیجان میشه . یادم میاد که با منم بازی می کردن و من چقدر بازی با مامانم را دوست داشتم. وقتی خوابیدین یه لقمه غذایی و راهی شدم  و دیر هم رسیدم. و اینبار از همیشه بیشتر طول کشید و من بد شانسی آوردم که مریض بعدی آمد و شما شانس چون دکتر هنوز با دندونم کار داشت و می گفتن اگه مریض بعدی نیاد کار را ادامه میدم ولی واقعا فکم خسته شده بود و خودم هم خوابم میامد . ح...
2 بهمن 1393