گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 2 ماه سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

صندلی عقب

چند باری هست که سعی می کنم البته فقط سعی می کنم که همه بچه ها بدون من عقب بشینن. البته دوتا توی صندلی می شستن و یکی هم جلو بغل من و مدام باید یه چشم و یه دستم صندلی عقب می بود که بشینن گریه نکنن بیسکویت بدم ساکت بمونن و .... گاهی هم هر سه خودشون را می کشیدن جلو اما الآن دارم برخورد جدی تری می کنم چون بچه ها فهمیده تر شدن . اینم از صندلی عقب ماشین کوچولوی ما. قابل توجه که توی این مسیر طولانی ای که در راه بودیم ارسلان اصلا اذیت نبود ولی اردلان خیلی ناراحتمون می کرد. و البته جا برای صندلی برای ارسلان نبود. به ترتیب از راست ارشیا ، ارسلان ، اردلان ...
26 فروردين 1394
1291 11 14 ادامه مطلب

سیزده به در 94

برای سیزده به در جای خوبی گیر نیامد . خیلی شلوغ بود ما زود رفتیم اما بازم ترافیک بود. سبزه ای که روز سیزده دیگه زرده شده بچه هایی که با محیط آشنا می شن تا شیطنت راشروع کنن و حالا بچه ها بدو ، باباشون بدو . نکته نا گفته اینکه اردلان از اول تا آخر توی بغلم بود و حتی وقتی حوس می کرد بره کنار آب باز هم بغلم بود و حسابی کیف می کرد.     از راست اردلان و ارسلان توی بغلم هستن و ارشیا هم روی زمین نشسته و در اصل خودش را انداخت زمین تا فرار کنه برای شیطنت. ...
26 فروردين 1394

اولین پارک 94 بچه ها

رفتیم خونه مادرشوهر جان اما از آنجا که بچه ها جانشون را به سرشان آوردن دیگه خواستیم یه تنفسی بدیم رفتیم پارک... به ترتیم از راست ارسلان و اردلان و ارشیا به ترتیب از راست اردلان و ارشیا   ...
26 فروردين 1394

نوروز 94

سلام به همه دوستای گلم . نوروز گذشتتون مبارک. به همه سر زدم اما وقت نکردم نظر بگذارم که حتما سر فرصت ابراز وجودی خواهم کرد. ما که هفت سین نداشتیم جون سه تا الف داشتیم که اجازه ندادن و به هفت سین قرآنی اکتفا کردیم .  بچه ها مثل مرد منتظر سال تحویل شدن و اولین خواب سال 94 را خیلی مردانه خودشون انجام دادن و حتی نیاز به کمک برای خوابیدن نداشتن. خونه خودمون که هیچ ببینین خونه پسرخاله های بچه دوست باباشون را چی کار کردن . این خونه  قبل از حضور ما همونجور بود که همیشه بود و انتظار می رفت اما بعد از حضور ما دیگه همچین انتظاری نداشتم... بچه خودشون خونه خالش و عموش بود که ما اول رفتیم اونجا و دیدمشون اما بچه های ما جایش را خالی ن...
26 فروردين 1394

اصلاح

قبل از عید گفتیم یه سامانی به سر جوجه خروسامون بدیم و بردیمشون آرایشگاه. از اونجایی که آرایشگاه کودک نزدیک خونه خیلی شلوغ بود بردیم آرایشگاه معمولی ولی چشمتون روز بد نبینه... البته ارسلان خیلی آقا نشست و کارش تمام شد ما هم خوشحال که بقیه هم همینطوری هستن ولی اردلان از وقتی پیشبند بسته شد گریه کرد تا کارش نصفه موند و ارشیا قبل از پیشبند بستن شروع کرد و حتی اجازه نداد که پیشبند را ببندیم و همه موها روی خودش و باباش ریخت البته نکته ای که نگفتم اردلان و ارشیا توی بغل باباشون اصلاح کردن اما شیر پسرم ارسلان خودش نشست. (پسر خودمه دیگه  پنج روز توی بیمارستان به نام من می شناختنش یعنی اسم فامیل من نه باباش ) اسنادش هم موجوده ... ...
26 فروردين 1394

وقتی دست به یکی می کنن

بچه های ما وقتی چشم پدر و مادر را دور می بینن و دعوا نمی کنن و بازی و قهقهه نمی زنن و سر و صداشون نمیاد حتما یه کار جدید یا خطرناک می کنن مثل وقتی که ما توی اتاق پای نت خرید می کردیم و به دلیل اهمیت خرید بچه ها را توی اتاق راه ندادیم و در را بسته بودیم و ناگهان از بی صدایی از جایم پردیم و دویدم تا به این صحنه رسیدم. دقت کنید که جای مبل زیر تابلو بوده وکلیدهای زیر تابلو قبلا چراق خواب را روشن می کردن که به همت گل پسرا سوخت و دیگر جذابیتی نداشت و جالبتر اینکه مبل زیر پنجره را جا به جا نکردن با توجه به اینکه اون هم تکی بوده. هدف: خاموش و روشن کردن لوستر  ...
26 فروردين 1394

نماز

نماز خوندن برای بچه ها خیلی جالبه . صدای اذان که تلویزیون پخش می کنه را هم دوست دارن .  وقتی که دست و صورتشون را می شورم دیگه مثل قبل نیستن و با هم شوخی نمی کنن و سر و صورت همدیگه را خیس نمی کنن بلکه به آرنجاشون می کشن و مسح پا می کشن. به اردلان که می گم نماز بخون . میاسته و به زمین خیره میشه و لب می زنه بعد به روش همه بچه های کوچولو ترکیب سجده و رکوع می ره و بعد بلند می شه و دوباره سجده و رکوع را یکی می کنه و بعد بلند می شه دعای دست می خونه و به صورتش می کشه و می خنده و منتظر تشویق هست. غذا که می دم بسم الله برای هر کدام جدا می گم و غذای همه که تموم می شه  میگم الهی شکر اونا هم دستای کوچولوشون را جلوی صورتشون می گیرن و به...
26 اسفند 1393

فرشته نجات

دیشب بعد از کلی کلنجار با بچه ها دیگه خونه تاریک و ساکت بود و باباشون توی اتاق پای سیستم و شرایط من : ارسلان روی پام بود و اردلان در بغلم و ارشیا دور خونه راه می رفت که دیدم با اسرار دست من را می کشه و میخواد ببره آشپزخونه و مدام اشاره می کنه که یه چیزی بگه دیدم براش مهمه باباسعید را صدا کردم که بهش رسیدگی کنن که از آشپزخونه آمدن بیرون و گفتن خدا بهمون رحم کرد شیر گاز باز بوده و کلی بوی گاز میامد. نمی دونم به کدوم کار خیر و یا به کدوم دعای خیری که در حقمون شده بود این کوچولوی خوابالو شد فرشته نجاتمون . دیگه ارشیا هم آرام گرفت کاری نداشت . بچه ها که خوابیدن هر کار کردم ارشیا نخوابید من که دراز کشیدم پیتوش را انداخت روی سر و بدنم و با...
26 اسفند 1393

کتک

کتک آخه ؟ آدم بچه 20 ماه را هم می زنه . البته ما گاهی مجبور می شیم برای جلوگیری از لجبازی پشت پوشکشون بزنیم یا پشت دستشون اونم آروم فقط بفهمند که کارشون بده.اما یک مادربزرگی می گفت که دخترش همچین نوه 20 ماهش را زده که نفسش بالا نمیامد چون کنترل را سمت تلویزیون پرت کرده بود و تو هم باید با بچه هات همینطوری باشی . منم گفتم از خدا نترسید؟ گفت تلویزیونش خراب می شد منم گفتم من اونقدر نترس نیستم. همین نیم ساعت پیش توی اتاق شیطنت می کردن منم رفتم بالای سرشون و اردلان و ارشیا را بغل کردم آوردم بیرون و در را بستم که تا ارسلان را میارم بقیه نیان تو که دیدم ارسلان خیلی مظلوم یه دست سیب و یه دست نان روی صندلی که کف اتاق خوابوندیم نشسته . بگم صندلی چر...
26 اسفند 1393