گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

همنام شدیم شکر خدا

چند وقت پیش اسم اردلان را که می پرسیدم گاهی می گفت اردلان بلا. اما از سرش رفته بود . دوباره مدتی هست که با اسرار می گه اردلان بلا . البته نا گفته نماند که حرف زدنش هم مثل راه رفتنش بچم با غر و شل  شله. خلاصه ما هم کلی ذوق در کردیم و به همه می گفتیم می خندیدم و دو باره می پرسیدیم و بعد خودش تکرار می کردیم و دوباره می پرسیدیم و ... کلیه مراحل ذوق کردن را به کمال رساندیم و نتیجه این شد که همه زحمتمان برای آموزش اسم بچه ها به هدر رفت دیگه. حالا به ارشیا میگیم اسمت چیه میگه اردلان بهش میگم اسمت را بگو تا قاقا بدم  می گه ارشیا کامل و واضح با اونکه معموله با مسخره بازی و ادا و تغییر صدا و خنده حرف می زنه یه جورایی که دیگه نگرا...
19 شهريور 1394

شیر شبانه تعطیل

.: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 2 سال و 18 روز سن دارد :. این مطلب را قبلا چک نویس کردم اما ذخیره نشده هرچی یادم میاد می نویسم. چند روز قبل با جایگزین کردن آب به جای شیر شروع کردم اما ارسلان به هیچ صراطی مستقیم نشد و آب هم نخورد. اما یکی دو روزی هست که معجزه شده . آخه غذا و میوه قبل از خواب کامل می خورین اما بازم نصف شبا!!! آخر شب ساعتهای 12 شیر می دم تا 5 یا 6 صبح . ...
11 شهريور 1394

بدون عنوان

.: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 2 سال و 13 روز سن دارد :. پسرای نازم این روزها خیلی شیرینتر از قبل شدین. ارسلان طاقت دوری هیچکدوممون را نداره . بابا که سر کاره صبح تا شب سه تایی می گین بابا کو؟ اگه یکیتون از جلوی چشم ارسلان دور بشه مرتب می پرسه ارشیا کو؟ اردلان کو؟ و دنبالتون می گرده. یه بار خونه مامان بودیم من رفتم سرویس که پشت در ورودی آپارتمان هست . اردلان هم آمد . گفتم جیش ، از اول تا آخر گفت جیش منه   یعنی من جیش کنم . ارسلان هم دنبال اردلان می گشت و صداش میامد اردلان کو؟  همینجور صدا زنان رفته بود پایین خونه خودمون را بگرده و من متوجه نشده بودم آمدم بیرون دنبالش می گشتم که دیدم صدای گریه از پایین میاد به...
6 شهريور 1394

ارسلان بابا

ارسلان خیلی پر حرف و بلبل زبون شده خیلی با مزه وقتی می خوام یه کاری را براش انجام بدم مثل لباس پوشوندن و ... با لجبازی که خودش انجام بده می گه  بلم بلم  (بلدم بلدم) وقتی باهاش شوخی می کنم و سر به سرش می گذارم می گه  نکن نکن  البته با کلی ناز و دلبری. هر کار که بهش می گم مثل آوردن لباس و ... اولی می گه  نخوام  (نمی خواهم) منم دیگه اسرار نمی کنم اونم دو ثانیه بعد بدو بدو انجامش می ده. می رفت پشت مبلای مامان (زیر پنجره پشت پرده کمد دیواری هست که پر خرت و پرت و مواد غذایی هست) بهش می گفتم تا سه می شمارم بیا بیرون. هر بار آمد یه بار گیر کرده بود می گفت  نزززززززززززن نززززززززززززن.  اونم با یه ناز...
25 مرداد 1394

اردلان نفسم

دیروز داشتم اردلان را دعوا می کردم ، آخه پوشکش را باز کردم بردم حمام گفتم اینجا جیش کن شلنگ توالت فرنگی را هم دادم دستش رفتم سراغ کاری ، ولی اردلان مثل همیشه نبود آمد بیرون و بعد روی فرش ... بهش میگم مگه من نگفتم همینجا بمون چرا رفتی ؟ ... دیدم اردلان سرش را انداخته پایین گاهی هم سرش را به  اطراف می گردونه با دهن بسته هم شکلک درمیاره از اوج عصبانیت به قهقهه رسیدم . نتونستم خودم را کنترل کنم از دست این بچه خیلی خوردنی شده بود. خوب می دونه که وقتی عصبانی هستم چه کار کنه.
25 مرداد 1394

سلام سلام

خیلی وقته شاید یه ماهی باشه وقتی ارسلان من را می بینه می گه سلام سلام یا می گه سلااااااااااام. گاهی به باباش و خیلی کم پیش میاد به مامان و بابای من ولی به دیگران نمیگه . یه مدتی بود که از ارسلان می پرسیدم اسمت چیه ؟ می گفت   ارسلان بابا حالا به اردلان می گم عشقم کیه ؟ میگه  اردلان بلا چند وقتی هست که به ارشیا می گم اسمت چیه ؟ میگه  اردلان ارشیا خیلی علاقه ای به پر حرف نداره اما حرف هم که می زنه به جا و با معنی .   ...
24 مرداد 1394

تولدتون مبارک

.: گل پسرا قند عسلا ، 2 سالگیتون مبارک :. عزیزای مامان گل پسرای مامان دوسال هست که به من افتخار مادر شدن دادید. ممنونم از خالق بی نظیر شما. دو سال گذشت سخت و شیرین اما زود .  خیلی زود گذشت یه روزایی نمی خواستم زمان بگذره و روز تمام بشه یه روزهایی هم هر ساعت چشمم به ساعت بود. بی شک روزهای خوشمون کمتر از روزهای تلخمون بوده اما خوشیهامون خیلی عمیق بوده. دیگه دوست ندارم یه نوزاد بزرگ کنم ولی به بزرگ کردن شما افتخار می کنم. وقتی نوزاد بودین با سورنگ شیر می خوردین. ساعت می گذاشتم هر دوساعت با پوشک عوض کردن اجیرتون می کردم و شیر با سورنگ می دادم بعد نفختون را می گرفتم اونم با نفخ شدیدی که شما داشتین خیلی دیر بادگلو می زدین گا...
24 مرداد 1394

اردلان هم به ما ملحق شد

دیگه همه آبله مرغان را گرفتیم. ارسلان سه روز بعد از کشیدن 4تا بخیه اش که بیشتر جای بخیه ها مونده تا چاکی که خورده. چند شب هست که خواب نداریم ارشیا خیلی تب می کنه و گریه و پریشب هم تب و لرز کرد شیافش کردم اما واقعا ترسیده بودم چون تا حالا تب و لرز شنیده بودم اصلا ندیده بودم. سریع سعید آقا را بیدار کردم با هم شیاف کردیم دلم آروم نشد رفتم مامانم را بیدار کردم آمد پیش بچه ها رفتیم بیمارستان دکتر دیفن هیدرامین تجویز کرد تا برگشتیم خونه شیاف اثر کرده بود و لرزش واستاد . سعید آقا می خواست ببره بیمارستان تخصصی کودکان که گفتم باید شیشه و شیر خشک از خونه بردارم وقتی رسیدیم خونه دیدم لرزش قطع شد و تبش کم شد دیگه نبردیم . اون شب بچه ها س...
22 مرداد 1394

میگم بلا از مامان سه قلوها هم دور باشه؟

خیلی سخته توی این سن آدم بفهمه آبله مرغان نگرفته اونم بعد از اسرار های مامانم که گفت گرفتی و اونم وقتی بفهمی که مریض شده باشی . وقتی که خدارا شکر کنی که خوب ارسلان گرفت دیگه دکتر گفت ویروس مرده و بقیه نمی گیرن تو هم خودت را آماده تولد کنی بعد تا بفهمی اِ  ارشیا هم  گرفت مونده اردلان ببینی بعللللللللللللله مامانت اشتباه کرده توی هم گرفتی.  حالا من و ارشیا با هم آبله داریم و خوشحال بودم که ارسلان بیماری که سخت بود طبق گفته دکتر بعدی که ارشیا باشه ویروس ضعیفه و بعدی که خودت باشی قوی و بعد اردلان ضعیف . اما اینجوری هم نبود هم من شدید گرفتم هم ارشیا ولی باز هم امیدوارم اردلان ضعیف بگیره چون خیلی نق نقو هست. برای ارسلان دانه ...
19 مرداد 1394

عاشقانه ها

.: گل پسرا قند عسلا تا این لحظه ، 1 سال و 11 ماه و 24 روز سن دارد :. توی همه خونه ها عاشقانه های مادر فرزند زیاده اما سه تا برادر اینقدر مهربون خیلی دیدنی هستن. دیش بچه ها نمی خوابیدن و شیطنت می کردن باباسعید ارشیا را دعوا کردن ارشیا هم که زود بهش بر می خوره گریه کنان اومد پیش من که مثلا باهاشون قهر بودم که نمی خوابن منم گفتم پیش من نیا البته ارشیا آمد و محبت مورد نظر را گرفت و بوسه را گرفت اما باز هم شاکی برگشت توی اتاق پیش بابا و داداشهاش که ارسلان همه این صحنه ها را در نظر داشته و جلو در اتاق منتظر بود و دست انداخت گردن ارشیا و بردش تو و ارشیا هم نمی گذاشت بغلش کنه و ارسلان هم هی این دست و اون دست را می نداخت روی گردنش و کنار هم راه...
17 مرداد 1394