گل پسرا قند عسلاگل پسرا قند عسلا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
بابا سعیدبابا سعید، تا این لحظه: 43 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 40 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

سه قلو ، قند عسلا گل پسرا

زبان بی زبانی

بابایی بچه ها را خیلی دوست دارن اما بچه ها یکمی غریبیشون می کنه تا اینکه بابای رو بدن و باهاشون بازی کنن نتیجه اش این میشه که وقتی خسته از سر کار میان و می خوان نهار بخورن محبت ارشیا گل می کنه و از اول تا آخر نهار بابایی می خواد روی پاشون بشینه . شب هم که با زبان بی زبانی و در سکوت و صبر بابایی کاری می کنه که هیچ کس حتی مامانه نمی تونه . خیلی قشن ماشینش را میاره پشت به بابایی جلوی مبلی که نشستن پارک می کنه و سوارش می شه و هی با خجالت و خواهش به بابایی نگاه می کنه   دومین لبخند و نگاه کار خودش را می کنه بابایی بلند می شن و دور تا دور خونه خم با کمری که دیسکش عمل شده ارشیا را هول می دن.  آخ که بلایی مادر. ...
1 آبان 1393

14 ماهگی

الآن که 14 ماهگی بچه ها تمام شده بچه ها تمام اعضای بدن مثل شکم و دست و پا و سر را می شناسن و وقتی میگم شکمت کو لباسشون را می زنن بالا و می زنن روی شکمشون. اوایل که یاد گرفته بودن یک بار که زیرپوش بادی تنشون کردم شکمشون را گم کرده بودن اما فقط ارسلان هست که همه اعضا را نشون می ده اونم فقط به من هنوز باباشون موفق به دیدن این موفقیت نشده. حدود دو ماهی هست که دست دادن را یاد دارین اما تازگی به بقیه دست می دین و ارشیا از همه بهتر معنی دست بده و یا الله را می فهمه اما جدیدا هست که به هم دست می دین و دست همدیگه را تکون می دین و لذت می برین. ارشیا هر وقت خوابش میاد میره توی اتاقشون روی تشک خودش دراز می کشه و می خوابه قالبا هم به شکم و گاهی...
1 آبان 1393

وااااای پیر شین

کلمه ای که من خیلی استفاده می کنم وقت شیطنت بچه ها ... واااااااااااااااای پیر شین مامان  البته با حرص و عشق نه با عصبانیت. ارسلان خیلی سرتق شده و لجباز و تنها راه برای منصرف کردن از کاری که می کنه پیشنهاد یک کار جالبتره. ارشیا خیلی شیطون شده و با  کارهایش را پیش می بره انگار می دونه من عاشق صدای خنده هاش هستم. اردلان کلا آرومه و از شیطنت داداشهایش طبعیت می کنه و نگاه می کنه اونا چی کار می کنن. گاهی دلم می سوزه براشون که اوقات خصوصی و مکان خصوصی ندارن . یه وقتهایی یه خنزلی پیدا می کنن و می خوان باهاش سر گرم بشن اما داداشای دیگه کنجکاو می شن و ازش می گیرن و حرصش را در میارن. یک وقتهایی هم سر هر چیزی که دارن کشمکش ه...
1 آبان 1393

جمعه چه خوبه!

مطابق معمول جمعه ها خونه مامانه هستیم و البته حمام هم میرین. اینبار جمعه مامانه نهار دعوت بودن و عصر که ما رفتیم خونشون تازه یک ساعتی بود که از راه رسیده بودن و ما بی خبر رفتیم. بابایی سعی کردن که بدون تغییر دکوراسیون سر کنن که نشد و آخر مجبور شدن میز تلفن را بردارن و جلو تلویزیون میز و پشتی بگذارن و در اتاق عمو داوود را به دلیل وجود لبتاب و کتاب و سیم فراوان و سایر موارد ببندن و گلدان ها را جمع کنن و درهایی که از نظر بابای باید همه باز باشن تا دلشون نگیره همه بسته بشن و ... خیلی کارهای دیگه که هر بار انجام می دن. قبل از رفتن خونه مامانه رفتیم پارک نزدیک خونشون و بچه ها از یک پارک خلوت بهره بردن و افتخار عکس را به دیگران دادن از جمله ی...
1 آبان 1393

محبت آقایون

گل پسرا خیلی مهربون شدن . یک مدتی ارسلان روی اردلان دراز کشیده بود که توی حال و هوای خودشون بودن و من را مجبور کردن این صحنه را ثبت کنم. وقتی  خواستم عکس بگیرم احساس کردن باید بخندن. ارشیا که دید عکسه سریع آمد توی کادر تصویر و خندید. ارشیا از اینکه نازش کنیم خوشش میاد و گاهی بی دلیل من را ناز می کنه و در مواقعی هم که می خواهد داداشی ها را آرام کنه اونا را هم ناز می کنه . وقتی بیدار هست و داداشی توی اتاق از خواب بیدار می شه و گریه می کنه که در بسته هست ارشیا هر کاری داشته باشه رها می کنه می دود سمت در و در را هول می ده تا باز کنه و هم زمان هم داد میزنه و می گه هاع و وقتی می ره پیشه داداش اونقدر براش ادا در میاره و خم ...
1 آبان 1393

سبب خیر شدیم دیگه...

عموی بچه ها که مجرد هم هستن داشتن توی فست فود غذا میل می کردن که یک خانومی میان و درخواست کمک می کنه و می گه برای شیرخشک بچم می خوام ایشون هم یاد برادرزاده هایشان می کنن و هرچی توی جیبشون داشتن به اون خانم کمک می کنن.  خدا قسمت کنه همیشه سبب خیر باشیم . ...
22 مهر 1393

مأموریت

چند روزی بابا سعید مأموریت بودن و ما هم چون مامانم سفر بودن رفتیم و خونه مامانه را بهم زدیم واقعا !! خیلی شلوغ کردین. در اولین مرحله که میزها جمع شدن ... بعد مبلها جا به جا شدن که جای میزهای عسلی را پر کنن... دراور که خدا رحم کرده این چند روز روتون برنگشته فکر کنم جای لباسها بین کشوها هم جا به جا شده باشه...  هیچ چیز در امان نبود از کاور مبل گرفته تا تلویزیون . یک میز گذاشتیم جلوی تلویزیون که در امان بمونه اما ازش بالا می رفتین و روش می شستین و... گاهی هم با ماشینهاتون بازی می کردین... گاهی هم دعوا. اینجا دو ترکه سوارتون کردیم اردلان با سر میزد به اشیا که بیاد پایین. ...
19 مهر 1393

یک اتفاق قشنگ

عصر جمعه توی خونمون بودیم که ارشیا روی پاهام بود و اردلان بغلم و هردو شیشه شیر توی دهنشون بود که شیشه اردلان افتاد بالای سرش روی زمین ارسلان هم همون نزدیکی بود تا بیام و با دست مخالف شیشه شیر را بردارم که ارشیا اجیر نشه دیدم ارسلان با مهربونی شیشه شیر را داره می کنه توی دهن اردلان و اردلان هم همکاری می کنه و با دست هم شیشه را می گیره ، ارسلان که خیالش راحت شد شیشه گرفته شده رفت و دوباره نشست پشت در آشپزخانه منتظر باباشون... چقدر صحنه شیرینی بود برام خستگی هام از صبح تا عصر به در شد ... دوست دارم پسرهایم همدیگر را حمایت کنن دوست دارم مثل کوه پشت سر هم باشن چون معلوم نیست پدر و مادر تا کی زنده هستن که حامی بچه هاشون باشن. خدایا شکر ...
12 مهر 1393